خرید بک لینک
هیچوقت تو زندگیم با تفاوت ها خوب کنار نیومدمتفاوت منو اذیت میکنه، این تقریبا یه ضعف بزرگ هست من از دیدن تفاوت شدید طرز فکر آدما اذیت میشم تفاوت اعتقادات آدما ، تفاوت انتخاب هاشون، تفاوت علمشون، تفاوت سبک زندگی و خیلی چیزای دیگه پذیرفتنش سخته برام من تو یک خانواده (فامیل) متفاوت بزرگ شدم، خانواده پدری و مادری من با هم متفاوتن، و توی خود این دوتا خانواده هم باز یه عالمه تفاوت وجود داره، از اون بدتر اینه که خانواده ۴ نفری ما از نظر من هیچ تناسبی با هیجای این فامیل نداره بدترترتر از اون دوستانی هستن که من وقتی چشمامو باز کردم این دوستان بودن، هنوزم هستن، و خواهند بود، این دوستان هم اصلا شبیه فامیل من نیستن اصن شاید همه همینطور هستن، هوم؟ شایدم نه:( ولی قطعا علت اینکه هرچقدر زمان گذشت من بیشتر دلم یه نفر دقیییقا شبیه به خودم رو واسه ازدواج خواست همینه:| اعصابم خورده ، از این تفاوت تاثیر گذارِ همه جانبه ی تموم نشدنی +پست کاملا بی وقفه و یهویی +امشب باباجون خونه ماست

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 5:59

خیلی سرخوشانه تصمیم گرفتم فیلم رگ خواب رو ببینم، با اینکه میدونستم فیلم رو اعصابی هست، و دقیقا بودبعددد اینکه اقای برادر میگه بریم پیش رضا و مامان میگه بریم پیش آنیتا و من دو روزه درست نخوابیدم بنابراین پیشنهاد هیچ کدوم رو نمیپذریم بعدددد اینکه اصلا خوب نیس یه مذکر، به لحاظ مادی، پشتش به کسی گرم باشه، اصصصصصلا ها. بعددددد اینکه تو این فیلم، دو قطعه از البوم رگ خواب پخش شد و منو یاد نوروز ۹۶ انداخت، دقت کردم که چه زووووود داره باز نوروز میشه بعد اینکه یه نفر باید کارای منو بیاره رو کاغذ:( هعی بعد اینکه انسان عادی اگر دو روز نتونه بخوابه روز سوم باید بیهوش بشه، اگر امشب نتونم بخوابم خودمو با کش دار میزنم:)))) +میشینن دور هم، سرا همه تو گوشی:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 5:59

باز میشه این در

صبح میشه این شب

صبر داشته باش...

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 17:30

طی روز گذشته

خندیدم، کارم نیمه تموم موند و کلافه شدم، خندیدم، متعجب شدم، بی اشتها بودم، خوابیدم، فشارم افتااااااده بود، خندیدم،خندیدم، به سختی شام خوردم، خندیدم

خنده هایی با صدای بلند، از روی دل:)

اما؟ باز اتاقم،باز شب، باز قبل خواب، باز ؟ اینجوری

نمیشه که، نمیشه...

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 22:50

وقتی از کسی ناراحتم نمیتونم بهش نگاه کنم، هرچقدرررر هم که تلاش کنم نمیشه، اینو امشب فهمیدم ههیه حرف به ظاهر ساده، که معنیش اصلا ساده نبود، حالمو خیلی گرفت من بودم، آقای برادر بود، آنیتا و مامانش امشب برای چندمین بار متوجه شدم یه داداش دارم که منو حفظه خیلی بیشتر از همه شاید؟ نمیدونم شاید اگر مامان یا بابا هم اونجا بودن متوجه علت تغییر حال من میشدن درکل عادت نکردم هنوز، من هنووووز ناراحت میشم از یه حرفایی، شاید بهتره بگم زخمی میشم کاش تموم شه...کاش بتونم تمومش کنم کاش یه نفر بود که اطمینان میداد....اطمینان میخواد دلم، حالم این روزا عجیب بی دلیل لبریزم از...کلی حسای منفی چیزی که از همه بدتره اینه که منتظر امداد غیبی هستم واسه حالم!

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:17

وقتی خوب نیستی

نه میدونی چی میخوای؟

نه میدونی چی میتونه خوبت کنه؟

نه حوصله داری

نه امید داری

نه هیچی، نه هیچی، نه هیچی

چرا اینجوری شده؟ باز مثل تراکتور تلاش کن مثلا خوب شی، دو روز بعد همین آشو همین کاسه

دقیقا مثل خوردن قرص مسکن واسه یه درد دائم

با این تفاوت که من قرص هم ندارم، باید با تلقین کار خودمو راه بندازم، هه

چقد امروز ترسناک و عصبی به نظر میرسم:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 5:27

اصلا مگه داریم بهتر از دیدنِ یک رویای خوشمزه؟

روزمو میسازه:) فقط حیف که همش خوابه، هه

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 17:43

نشسته بودم، به خونشون نگاه میکردم و خاطرات، تصویری برام مرور میشداز مرداد نرفته بودم و امشب هم اگر دعوت نمیشدیم این نرفتن تا...خدا میدونه کِی ادامه میداشت شب معذبانه ای!!! بود، به خیلی دلایل شاید؟ هوم؟ دلم دنیای کودکانه میخواد دنیای کودکانه یعنی میری خونه عمت، خود عمه هست، هیچی تو خانواده باعث هیچ حس بدی نشده، با همبازیت سرگرم میشی، و خنده، و خوشی دنیای الان؟ ولش کن +دلم یدونه از همون خواب های دیشب رو میخواد دیشب که نه درواقع صبح

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 17:43

از زمانی که وبلاگ های بروز شده ی بلاگفا دیگه تو صفحه اصلی نبودن شاید فقط سه یا چهار بار سر زدم به این صفحه، تو تمااااام این مدتو خب به همین دلیل هم وب گردیم خیلی کمتر از اون سال ها بوده اومدم اینو بنویسم، گاهی اتفاقی برخورد میکنم با وبلاگ مثلا یه دختر، که درگیر قهرو آشتی و دلخوری و دوسم داره یا نداره و...این چیزاس با کسی که مال خودش نیست بعد یهو با وجود تماااام سخت بودن های تنهایی حس میکنم واااای من چقدر خوشبختم، چقدر خوبه این مدلی درگیر نبودن:) و ای کاش میشد به همه اونایی که تو کشمکش این مسائل هستن گفت "بیخیال" +خیلی حرف دارم امشب:| همشم مونده رو دستم:| خوابمم نمیاد:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 17:43

بسته نت گوشیم دو روزه تموم شده و نت خونه چقدرررر افتصاحه، واقعا مخابرات ناااابوده، دیشب دو ساعت نوشتم زدم ثبت همش پرید حالا اگه یه وقت دیگه بود تمام نوشته ها تا دو ماه هم باقی میموند ها، اما این یه بار اینجوری شدبعددد اینکه یهو دندونم تصمیم گرفته درد بگیره، درررررد ها، یه چیز وحشتناک اصن، چهاردهم که میرم پیش دکترجان، اگررر مهلت بده که حرف بزنم میتونم ازش بپرسم باید چیکار کنم، اگر هم نه که دیگه نمیدونم:| +ملت چه خوش خیالانه! و بیکارانه! میریزن تو خیابون، و البته چه شجاعانه! اما به چه امید و نیتی دقیقا؟؟؟؟؟؟ +فکرم درگیر یه موضوع مزخرفه، از این جهت مزخرف که مربوط میشه به ماه رمضون و تا ماه رمضون کی مرده کی زنده! +چقد حوصلم سررفته، میفهمی سررفته یعنی خیلی سررفته؟ دلمم یه کوچولوووو گرفته:|

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 17:43

بعضی آهنگ ها، خیلی حیفن که باهاشون خاطره ساخته نشه

مثلا دلم میخواست با "پریزاد" بابک جهانبخش یه خاطره خیلی خوب میداشتم،ولی خب ندارم دیگه

+چقد "آرام جانان" استاد شجریان جان عالیه:)

+شبیه وسیله برقی ای که یکی از قطعاتش سوخته شدم، یکی از قطعات! من سوخته وگرنه انقد خاموشی معنی نداره

+به یک اتفاق خیلی خیلی خوب جهت افتادن نیازمندم، ولی هرجوووور حساب کنی فعلا ممکن نیس:|

و اینکه ایا بعدا ممکن هست یا نه؟ هیچ تضمینی وجود نداره

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

مرگ اونقدر عجیب هست که وقتی یه نفرو حتی ندیدی و نمیشناسی و فقط یه ذره از وصف حالش رو خوندی هم اگر از دنیا بره باورش سخته پدر یکی از دوستان وبلاگی فوت کردن و من با خوندن اون دو تا نیم خط چند لحظه کلا موندم...خدا بیامرزه همه رفتگان رو دلم یه جوریه...شاید چون میدونم چه لحظاتی پیش رو هست براشون...یا شاید چون یه سری تصاویر داره برام مرور میشه...حالم گرفته شد کلا زندگی یا بهتره بگم این دنیا چقدر مزخرفه...بهترین ها، بهترین آدم ها، بهترین حسا، همشون یه روزی تموم میشن، در عین حال تنها نمیشه بود، میشه؟ نه. خیلی وقتا فکر میکنم از دوس داشتن های جدید میترسم، چون به آدم هایی که باید توان دل کندن ازشون رو داشته باشم اضافه میشه

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

تلفن زنگ خورد، تو اتاق بودم، گفتم تو جواب بده فهمیدم داریم دعوت میشیم برای فرداشب خونه عمه که نه درواقع خونه شوهرعمه، با خودم گفتم "آو" برادر گفت فردا بابام تهرانه، داشتن حرف میزدن و گفت چهارشنبه امتحانام شروع میشه و...اره خلاصه امیدوارم به هر نحوی نشه که بریم خیلی خرابه نه؟ وضع رو میگم. یه زمانی خونشون نهایت انرژی مثبت ها بود الان به دلایل مسخره دلم نمیخواد برم اونجا: دوس دارم تا چند ماه حداقل تو غیبت به سر ببرم چند دقیقه بعد: دوباره تلفن زنگ خورد، خودش رفت جواب داد، ایندفه اروم حرف میزد نمیشنیدم چی میگه تلفن رو گذاشت، هیچ صدایی نمیومد، پرسیدم کی بود؟ جواب نداد:| دوباره صداش زدم، جواب نداد. قلبم اومد تو دهنم از تصور اینکه پشت تلفن چی شنیده:| داشتم همزمان از اتاق میرفتم بیرون و صداش میزدم که یهو با نیش باز جلوم سبز شد :| نباید این آدم رو زد؟ بعد میگه آنیتا داره میاد:) اره خلاصه...یکی از یهویی ترین پست های وبلاگم بود این چند خط:)

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

نقطه ضعف داشتن یعنی آمادگیِ احساسی شبیه به یک سقوط هولناک که هرلحظه ممکنه اتفاق بیفته سخت تر از خودِ نقطه ضعف، زمانی هست که بخوای وانمود کنی اصلا دلت نگرفته، مثلا به گوشیت نگاه کنی و انگار مشغول کاری هستی آره دیگه، امشب احوال من یه تایمی این مدلی بود، من الان سقوط کردم برای nاُمین بار و دارم از اعماق جهنم این کلمات رو مینویسم مگر جهنم غیر از این احساسه؟ جهنم یعنی الان یه کاری میکنی، یا یه کاریو نمیکنی یا یه حرفیو میزنی یا...بعد نتیجه ش رو میبینی حالا اینارو ولش کن، دیوونه میدونی یعنی چی؟ یعنی فردا که مامان با دوستانش میرن به نوعی یک سفر کوتاه، من همش فکر میکنم نکنه تو راه اتفاقی بیفته براشون؟ کلا دو سه روزه بدجور دوباره رفتم تو این فاز لعنتی، علتشم نمیدونم فردا مامان نیست، بابا هم نیست، شبم نیستن، هانیه قراره ساعت ۶:۳۰ بیاد اینجا! +شدیدا احتیاج دارم به...به چی واقعا؟ به یه چیزی که اسم نداره؟ یا اصلا نمیدونم چی؟ نمیدونم نمیدونم نمیدونم

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

مامان ساعت ۳:۳۰ رفت، بابا ساعت ۵:۳۰. هانیه ساعت ۷ اومد، ساعت ۱۰ رفت، خیلی کم بود سه ساعت بعد از دوماه همو ندیدن بعدش؟ شام خوردیم، دیدم خاله پیام داده سلام چطوری و فلان، گفتم تنهاییم، بعد خیلییی هم به فکر مامانشه ها، ولی ساعت ۱۲ شب رفته گذاشته کف دست مامانجون که ما تنهاییم امشب، مامانجون هم زنگ زده خونه ما که چرا نیومدید اینجا و درا رو قفل کنیدو کاری داشتید هروقت بود زنگ بزنیدو...خلاصه شب خوابش نمیبره که،میدونم بعد؟ فردا صبح که بابا برگرده ما خوابیم و در قفل! اقای برادر قراره بیدار شه درو قبل از اومدن بابا باز کنه فردااااا سالگرد ازدواج مامانو باباس، اگه چوب جادویی داشتم کلی کار انجام میدادم واسه فردا هه، ولی چون ندارم و بسیار خسته ام به لحاظ روانی، مغزم نمیکشه برنامه ریزی کنم +نمیدونم چرا هنوز مثه زمانی که ۵ ۶ سالم بود فکر میکنم حالا که تنهاییم باید مراقب داداشم باشم:| در حالی که اون باید مراقب من باشه:| رفتم در اتاقشو بستم که از گزند لولوها! در امان باشه مغزپخت میشه از گرما تو اتاقش، ولی در عوض لولو نمیخوردش بچه که بودیمم همین بود داستان مراقبت های فوق هوشمندانه!!!! من نمیدونم چرا وقتی در اتاقم بازه حس امنیت ندارم و محاله خوابم ببره ولی؟ همین امنیت رو برای اقای برادر هم برقرار میکنم زورکی خب دیگه...فعلا چرتو پرت نوشتن بسه تا فردا!

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

امسال اولین یلدایی هست که خونه هستیمو چهارنفری، و البته فردا شب خونه مامانجون +میدونی یهو بهم ریختن یعنی چی؟ در کسری از ثانیه حال معمولیت به یه عالمه "دلم گرفته" تبدیل بشه همین الان، همین الان که اومدم تو اتاقم ، انگار تمام احساسات بد دنیا اینجاست. تا نیم ساعت قبل داشتم از کارایی که واسه امشب بی مناسبت انجام دادیم مینوشتم، الان؟ زندگی شده خوشحالی های توخالی و پوک، ناراحتی های سنگین که اگر این نبود، با یه اشاره خراب نمیشد تمام اون "مثلا خوب بودن" ها برای هزارمین بار توی این چند روز دارم فکر میکنم که چرا ثبت کنم این جمله هارو؟ ولی اینبار میخوام به فکرم با کمال احترام بگم دهنتو ببند چون به اندازه کافی همه چی برام قفل شده هست، دیگه نوشتنم حق نداره قفل بشه...

برچسب: نویسنده: پویا مرادی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی