برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
صبح میشه این شب
صبر داشته باش...
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
خندیدم، کارم نیمه تموم موند و کلافه شدم، خندیدم، متعجب شدم، بی اشتها بودم، خوابیدم، فشارم افتااااااده بود، خندیدم،خندیدم، به سختی شام خوردم، خندیدم
خنده هایی با صدای بلند، از روی دل:)
اما؟ باز اتاقم،باز شب، باز قبل خواب، باز ؟ اینجوری
نمیشه که، نمیشه...
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
نه میدونی چی میخوای؟
نه میدونی چی میتونه خوبت کنه؟
نه حوصله داری
نه امید داری
نه هیچی، نه هیچی، نه هیچی
چرا اینجوری شده؟ باز مثل تراکتور تلاش کن مثلا خوب شی، دو روز بعد همین آشو همین کاسه
دقیقا مثل خوردن قرص مسکن واسه یه درد دائم
با این تفاوت که من قرص هم ندارم، باید با تلقین کار خودمو راه بندازم، هه
چقد امروز ترسناک و عصبی به نظر میرسم:|
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
روزمو میسازه:) فقط حیف که همش خوابه، هه
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
نشسته بودم، به خونشون نگاه میکردم و خاطرات، تصویری برام مرور میشداز مرداد نرفته بودم و امشب هم اگر دعوت نمیشدیم این نرفتن تا...خدا میدونه کِی ادامه میداشت
شب معذبانه ای!!! بود، به خیلی دلایل شاید؟ هوم؟
دلم دنیای کودکانه میخواد
دنیای کودکانه یعنی میری خونه عمت، خود عمه هست، هیچی تو خانواده باعث هیچ حس بدی نشده، با همبازیت سرگرم میشی، و خنده، و خوشی
دنیای الان؟ ولش کن
+دلم یدونه از همون خواب های دیشب رو میخواد دیشب که نه درواقع صبح
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
مثلا دلم میخواست با "پریزاد" بابک جهانبخش یه خاطره خیلی خوب میداشتم،ولی خب ندارم دیگه
+چقد "آرام جانان" استاد شجریان جان عالیه:)
+شبیه وسیله برقی ای که یکی از قطعاتش سوخته شدم، یکی از قطعات! من سوخته وگرنه انقد خاموشی معنی نداره
+به یک اتفاق خیلی خیلی خوب جهت افتادن نیازمندم، ولی هرجوووور حساب کنی فعلا ممکن نیس:|
و اینکه ایا بعدا ممکن هست یا نه؟ هیچ تضمینی وجود نداره
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
مامان ساعت ۳:۳۰ رفت، بابا ساعت ۵:۳۰.
هانیه ساعت ۷ اومد، ساعت ۱۰ رفت، خیلی کم بود سه ساعت بعد از دوماه همو ندیدن
بعدش؟ شام خوردیم، دیدم خاله پیام داده سلام چطوری و فلان، گفتم تنهاییم، بعد خیلییی هم به فکر مامانشه ها، ولی ساعت ۱۲ شب رفته گذاشته کف دست مامانجون که ما تنهاییم امشب، مامانجون هم زنگ زده خونه ما که چرا نیومدید اینجا و درا رو قفل کنیدو کاری داشتید هروقت بود زنگ بزنیدو...خلاصه شب خوابش نمیبره که،میدونم
بعد؟ فردا صبح که بابا برگرده ما خوابیم و در قفل! اقای برادر قراره بیدار شه درو قبل از اومدن بابا باز کنه
فردااااا سالگرد ازدواج مامانو باباس، اگه چوب جادویی داشتم کلی کار انجام میدادم واسه فردا هه، ولی چون ندارم و بسیار خسته ام به لحاظ روانی، مغزم نمیکشه برنامه ریزی کنم
+نمیدونم چرا هنوز مثه زمانی که ۵ ۶ سالم بود فکر میکنم حالا که تنهاییم باید مراقب داداشم باشم:| در حالی که اون باید مراقب من باشه:|
رفتم در اتاقشو بستم که از گزند لولوها! در امان باشه مغزپخت میشه از گرما تو اتاقش، ولی در عوض لولو نمیخوردش
بچه که بودیمم همین بود داستان مراقبت های فوق هوشمندانه!!!!
من نمیدونم چرا وقتی در اتاقم بازه حس امنیت ندارم و محاله خوابم ببره ولی؟ همین امنیت رو برای اقای برادر هم برقرار میکنم زورکی
خب دیگه...فعلا چرتو پرت نوشتن بسه تا فردا!
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی
برچسب:
نویسنده: پویا مرادی